بوی کافور می داد ملحفه ای را که کشیدند روی سرم.دماغم پر از بوی آمونیاک بود و پوسیدگی.پرستار خوش برو رویی که اغلب اوقات می آمد مرا چک کند،پرونده ام را از پایین تخت برداشت.به گمانم نیم نگاهی هم به جای سرم روی بالش انداخت و رفت...حتما کس دیگری را بعد از من می آورند.همیشه همینطور بوده.بعد از من کسی هست.من نه اولین بودم نه آخرین....
- سرطان دارم.دکتر شیمی درمانی شروع کرده.دارم کچل هم می شم.به نظرم خوش تیپ تر شدم...سرم با دز بالا داره میره.من با مریض تخت بغلی حرف می زنم.بیچاره دیشب مرد.سرمش را هنوز برنداشته اند.وقتی داشت می مرد گفت که باغ بالایی را به نام زن بیوه ای کرده و هفته ای یک شب را در خانه او می گذرانده...من دهنم خشک شده....
- تصادف کردم.یه موتوری بهم زد.خودش هم کلاه ایمنی سرش نبود.خواستم بلند شم بگم:مردک!نمیگی یه طوریت بشه!؟زنت چی!؟بچه ات چی!؟کیسهء پرتقال هایی که خریده بود از دستش افتاد.قرار بود که مادر زن و پدرزنش شب بیان خونشون.من می خواستم بهش بگم که زنش با مرد همسایه رابطه داره اما....مردم.
- ضربه خورد به سرم.در کابینت رو باز کردم که ظرف های شام رو حاضر کنم.یادم رفت در رو ببندم.وقتی صورتم رو برگردوندم...سرم گیج میره.تا تو برسی خونه و من رو که دماغم از خون شده ببری بیمارستان خیلی طول می کشه.من می خوابم.آمدی بیدارم کن.امیدوارم تا اون موقع زمین خونی نشه.
- از کار اخراج شدم.فقط رفته بودم مستراح.درست همون موقع زن اول رئیس آمده بود توی شرکت و زن دوم هم ...توی اتاق رئیس...با هم...
رئیس عصبانی شده بود.گفت دیگه نمی تونه حرمت مو و ریش سپیدم رو نگه داره.بیرونم کرد.توی راه غصهء دفتر مشق بچه ام را می خوردم از زور گرسنگی...توی جوب افتادم.
- من خودکشی کردم.قاه قاه هم می خندیدم وقتی که نمی توانستند در حمام را باز کنند و بیایند تو.مطمئنا از جنایی ترین صحنه زندگیشان محروم ماندند و ندیدند که مخلوط خونم با آب توی وان چقدر شفاف بود.خدا کند یادشان نرود در و دیوار را تمیز کنند وگرنه دیگر کسی دلش نمی آید که در آن حمام خودش را بشورد.
- قسم خوردم که این بار آخر است و صادق راضی شد که سرنگش را به من قرض بدهد.هرچند می دانستم که این تزریق مثل همیشه نیست و بهم نمی چسبد.کیف پول داماد را زده بودم. درست وقتی که می خواستند حلقه بخرند.یادش به خیر،آن روزی که من و سمانه رفتیم حلقه بخریم.همان موقع از آزمایشگاه زنگ زدند و سمانه رفت...رفت که رفت.حالا سرد شده.امشب می میرم.این تزریق آخر می شود احتمالا.دست هایم کبود شده.
- شش عصر شده.من هنوز زیر بارون ایستادم.اگر بیاد لب هاش رو می بوسم.می ذارم که خودش بگه چی کار کنم.گریه نمی کنم.البته،اگر این کار رو هم بکنم،نمی فهمه!داره بارون می آد.صورتم خیسه.
دو ساعت دیگه هم گذشته.نیامده.ساعت هشت شده.نیامده.یک ماشین بوق می زنه.سوار می شم...احتمالا می میرم.
حالا مرده ام دیگر.پرستار کنار در ایستاده.می آیند که من را با ملحفه بلند کنند و روی برانکارد بگذارند...همزمان کس دیگری را هم آورده اند.او هم دارد می میرد به گمانم.گفتم که...من نه اولین بودم،نه آخرین...
پ.ن.۱:پا بر تیغ می کشم و به فریب هر صدایی از دور،دستمال سرخ دلم را تکان می دهم.
پ.ن.۲:اپیزود ها خیلی تکراری است.خودم می دانم.محض خلاصی از تهوع واژه نوشتم.
درنا
+ نوشته شده توسط درنا در جمعه یکم آبان 1388 و ساعت
20:0 |