![]()
حاضرم سه دست کله پاچه بخورم اما با یک نفر آدم هم سر و کله نزنم.....
درنا
حس عجیبی است،حسی که چنگ انداخته دور گردنم و نمی دانم می خواهد من را ببوسد یا خفه کند.
درنا
به عزیزم:
تمام روز می خوانم و کار می کنم.حرف می زنم و می روم.می آیم و نمی نشینم...نگران نباش.بگذار آنقدر بار مسئولیت ها روی شانه ام سنگینی کند که نفهمم روزم چطور شب می شود و شبم چگونه روز.
با چشمهایت اینطوری نگاهم نکن.همه چیز مرتب است.حال من هم خوب مانده.از همان هفته ای که ساعتی کنارت نشستم و با هم به مردمی نگاه کردیم که می رفتند و می آمدند یا گاهی می رفتند و دیگر نمی آمدند.آن ساعت هایی را می گویم که شوق در آغوش کشیدنت حواسم را از حرفهایت به سمت دیگری می راند.
بگذار بیشتر کار کنم.دلم بدجور در نگرانی غوطه می خورد.چند روزی است که خیلی ساکت ماندی و از لنز دوربینت به جایی نگاه می کنی که نمی دانم کجاست.حتی نمی دانم خودم کجا ایستاده ام؟میانهء تصویرم یا فقط پرتره ای ناکامم که به صورت اتفاقی جایی همان حوالی،نزدیک دور دست ترین زوایای دید نقش بسته است؟
چند روزی است که غصهء حنجره ات را دارم وقتی می گویی:«باشد،شاید،وقتی دیگر برایت بگویم که چه شده است.»و من منتظر می مانم...روزها.ساعت ها.دقیقه ها.ثانیه ها...
بیا حرف بزن.منتظر می مانم.آنقدر تشنه ات هستم که بتوانم با چشمهایی که سفیدی شان سرخ شده،بیدار بمانم.تا زنگ بزنی و مطابق معمول بگویی:.......
پ.ن.۱:این موضوع شاید بعد ها به صورت مجموعه داستان ادامه پیدا کند...شاید.
درنا
پ.ن.۱:می توانید در وبلاگ هایتان انشایی با این موضوع بنویسید.
پ.ن.۲:...انسانم آرزوست...رفیقم آرزوست...همکارم آرزوست!
درنا
به شبنم شفافم...

آن سال ها را می گویم هم نيمكتي عزيز.و قیافه ات را مجسم می کنم که یک ابرویت را بالا انداخته ای می گویی:کدام سال؟!يادم نمي آيد.
نترس.آدرسش را به تو می دهم.چرا که می دانم چیز زیادی به یاد نداری....
ردیف اول.کلاس متزلزل راهروی نمور مدرسه ای،در میانهء شهر که مملو از من بود و تو و عشق های نوجوانی و بچه هایی که بعضی کارها و دغدغه هایشان دستمایه خنده بود.
از آن سالهایی حرف می زنم که دنیای ما دنیای چهار خانه بود و می بایست مداد سیاهی با نوک نرم خطشان بزند.سال های تراز و آزمون را می گویم.از تو پنهان نماند که،چند سالی گذشته و من هنوز دغدغه آن چهار خانه ها را دارم.تو را نمی دانم...
سالهای خوف و رجا بود...موبایل خفه خون گرفته ام بوی تو را می داد...تو حرف می زدی.تو می شنیدی.تو بودی.تو دستم را گرفتی وقتی حس کردم تمام زندگی ام در حال رودست خوردن بودم...زمستان آن سال یادت هست؟
دلم تنگ شده.برای اینکه یک صبح آبان از خواب بیدار شوم و ببینم روپوش سرمه ای ام چروک شده.مجبور شوم که هولکی اتو کنمش.بعد چشم باز کنم و ببینم پشت نیمکت نشسته ام.تو بیایی و غر بزنی.غر بزنی به کفشم.به لباسم.به چشمهای خواب آلوده ام و تمرین های عربی که هیچ وقت نمی نوشتیمشان...
امروز هم آبان است.چند و چونش را نمی دانم.دوست دارم که ساعت ها با تو حرف بزنم.اما...چهارخانه ها کار خودشان را کردند.تو بهترین ها را انتخاب کرده بودی.تو نسیم شدی و من همان گون ماندم.ایرادی ندارد،اما....حالا كه گذشته است.
بیا قراری بگذاریم...وقتی آمدی،بگذار یک صبح آبان،دسته گل داودی برایت بیاورم و بگویم چقدر خوشحالم که نیمکت اول آن کلاس نمور سهم من و تو بود.بعدش بيا با هم برويم و جايي هزار برگ زرد و نارنجي پيدا كنيم تا وقتی در آن ميان بوسیدمت بگویم:خوشحالم که تولدت بوی آبان می دهد.....
آبان ۱۳۸۸
درنا-سمنان
بوی کافور می داد ملحفه ای را که کشیدند روی سرم.دماغم پر از بوی آمونیاک بود و پوسیدگی.پرستار خوش برو رویی که اغلب اوقات می آمد مرا چک کند،پرونده ام را از پایین تخت برداشت.به گمانم نیم نگاهی هم به جای سرم روی بالش انداخت و رفت...حتما کس دیگری را بعد از من می آورند.همیشه همینطور بوده.بعد از من کسی هست.من نه اولین بودم نه آخرین....
حالا مرده ام دیگر.پرستار کنار در ایستاده.می آیند که من را با ملحفه بلند کنند و روی برانکارد بگذارند...همزمان کس دیگری را هم آورده اند.او هم دارد می میرد به گمانم.گفتم که...من نه اولین بودم،نه آخرین...
پ.ن.۱:پا بر تیغ می کشم و به فریب هر صدایی از دور،دستمال سرخ دلم را تکان می دهم.
پ.ن.۲:اپیزود ها خیلی تکراری است.خودم می دانم.محض خلاصی از تهوع واژه نوشتم.
درنا
درنا
- بنويس احمق!بنويس!
سرش را گذاشته روي كاغذ و خفه خون گرفته.حركت سيال جوهر را از توي تنها رگش حس مي كنم.بالا مي آورد.خط مي كشد.كاغذ سياه می شود.
درنا
درنا
پاکدامن ترین زن ها هم پتانسیل خیانت کردن دارند.حتی اگر این کار را هم نکنند با کوچترین حرکت به چپ یا راست،خیال می کنند که خیانت کرده اند.
درنا